FEAR CLUB

FEAR CLUB

Share

03/05/2021

سلام بر اهل دلان خوش سلیقه پیج فیر کلاب 🥰😎 امروز از اون فیلمای عجیب غریب میخوام بهتون معرفی کنم توضیحات توی کپشن رو بخونید تا متوجه بشید ماجرای فیلم ا چه قراره/ امیدوارم از تماشای فیلم لذت ببرید پست رو به اشتراک بزارید مرسی 💕❤

میدسمار (۲۰۱۹)
Midsommar
کارگردان: آری اَستر
بازیگران: فلورنس پیو، جک رینور
امتیاز راتن‌تومیتوز: ۸۳ - امتیاز متاکریتیک: ۷۲ - امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۷/۱

فیلم Midsommar

پایان‌بندی «میدسُمار» به دو دلیل به‌معنی برداشته شدن بار سنگینی از روی دوش طرفداران آری اَستر بود. از یک طرف بعد از بیش از دو ساعت و سی دقیقه قرار گرفتن در معرض تهاجم آزاردهنده اما همزمان تصفیه‌کننده‌ی دومین تجربه‌ی کارگردانی آری اَستر، تیتراژ به‌معنی باز شدن حلقه‌ی دستان فیلم از دور گلوی کبود ذهن‌مان و کشیدن یک نفس عمیق بود، اما از طرف دیگر بعد از بیش از یک سال بی‌قراری و دلشوره‌ی ناشی از اینکه آیا آری اَستر قادر خواهد بود تا با «میدسمار»، موفقیت کم‌نظیرش با «موروثی» را تکرار کند، بالاخره با بالا رفتن تیتراژ، بهترین پاسخی که می‌توانستیم انتظار داشته باشیم را گرفتیم.

همان‌طور که «موروثی»، «جن‌گیر» و «بچه‌ی رُزمری» را به‌عنوان سرمشق انتخاب کرده بود، «میدسمار» که در زیرژانر وحشت فولک‌لور طبقه‌بندی می‌شود، سراغ «مرد حصیری» رفته است. «میدسُمار» اما بیش از هر چیز دیگری حکم دنباله‌ی معنوی «موروثی» را دارد؛ از خانواده‌ای که یک فاجعه‌ی خانوادگی، زندگی‌شان را به هم می‌ریزد و خودشان را در میان مراسم‌های یک فرقه‌‌ی غیرمسیحی پیدا می‌کنند تا تبدیل شدن کاراکترها به عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نقشه‌های از پیش‌برنامه‌ریزی‌شده‌ی فرقه‌گراها؛ اما هر دو فیلم با وجود تمام تشابهات بصری و تماتیکشان، دو فُرم و مسیر متفاوت را برای روایت آن‌ها انتخاب کرده‌اند؛ هر دو فیلم، سفر شخصیتی افتضاح و پُردرد و رنج و خونین و درهم‌برهمی برای پروتاگونیست‌هایشان نوشته‌اند که آن‌ها را مجبور به تا چانه فرو رفتن در باتلاقی عمیق می‌کند، اما هرچه «موروثی» درباره‌ی آرام‌آرام غرق شدن در این باتلاق است، «میدسمار» درباره‌ی بیرون کشیدن خودت از آن سمت و احساس سبکی و لذتی که از ایستادن زیر دوش آب سرد و شستن تمام گل و لای‌ها و آت و آشغال‌هایی که بهت چسبیده می‌کنی است.

مقالات مرتبط
نقد فیلم Midsommar - میدسمار
هرچه «موروثی» درباره به انزوا کشیده شدن تا زمانی‌که هیچ کسی برایت باقی نمانده است، «میدسمار» با تنهایی شروع می‌شود و با در آغوش کشیده شدن توسط خانواده‌ی جدیدت به انتها می‌رسد. اگر «موروثی» درباره‌ی به زنجیر کشیده شدن توسط حزن و اندوه عزیزان از دست رفته‌ات است، «میدسمار» درباره‌ی پروسه‌ی سهمگینی که برای پاره کردن آن زنجیرها و تطهیر کردن روحت از سیاهی پشت سر می‌گذاری است.

هرچه «موروثی» درباره‌ی وحشتی است که روحت را تکه‌تکه می‌کند و لای دندان‌هایش می‌جود و می‌بلعد و قورت می‌دهد، «میدسمار» درباره‌ی سپردن خودت به وحشتی نجات‌بخش، درباره‌ی اجازه دادن به سوختن در آتشی تطهیرکننده است. «میدسمار» درباره‌ی این است که سریع‌ترین راه برای رسیدن به خورشید، نه دویدن به سمت غرب در تعقیب خورشید در حال غروب، بلکه دویدن به سمت شرق، غرق شدن تاریکی برای رسیدن به روشنایی در هنگام طلوع خورشید است.

اگرچه حادثه‌ی روشن‌کننده‌ی موتور داستان در هر دو فیلم، مرگ‌های دلخراش است. اما هرچه مرگ دختربچه‌ی خانواده در «موروثی» به‌عنوان اتفاقی ویرانگر به تصویر کشیده می‌شود، مرگ پیرمرد و پیرزن فرقه در «میدسمار» به‌عنوان اتفاق زیبایی که در چارچوب رفتن به پیشواز چرخه‌ی طبیعت قرار می‌گیرد به تصویر کشیده می‌شود؛ هرچه اولی درباره‌ی وحشت مرگ غافلگیرکننده‌ی یک بچه است، دومی درباره‌ی غافلگیر کردن غافلگیری و آرامش ناشی از پذیرفتن مرگ به‌عنوان اتفاقی است که به اندازه‌ی تولد، طبیعی است.

همچنین هرچه «موروثی» در فضای بسته‌ی خانه‌ای که تمام عناصر آشنای این‌جور خانه‌ها (راهروهای تاریک و پله‌های چوبی غیژغیژکننده و یک اتاق زیرشیروانی رازآلود) را دارد اتفاق می‌افتد، «میدسمار» در محیط باز و زیبایی که به بهشت پهلو می‌زند جریان دارد. ساختن فیلم ترسناکی که کاملا در روز روشن اتفاق می‌افتد بی‌سابقه نیست، اما چالش‌برانگیز است. ژانر وحشت به‌طرز ناخودآگاهی مترادف تاریکی است. در فیلم‌های زیرژانر خانه‌ی جن‌زده، شیاطین روزها به کاراکترها اجازه می‌دهند تا در آرامش درباره‌ی اتفاقات شب قبل با یکدیگر گفت‌وگو کنند تا دوباره حمله‌شان را با غروب خورشید، از سر بگیرند.

فیلم ترسناکی که در روشنایی روز جریان دارد یک چیزی را می‌دهد، اما همزمان پتانسیل به دست آوردن چیزی به مراتب ارزشمندتر را به دست می‌آورد. فیلم های ترسناکی که در روشنایی جریان دارند، فیلم‌های خالص‌تر و روانشناختی‌تر و آزاردهنده‌تری هستند. این فیلم‌ها با از دست دادن تاریکی که یکی از پایه‌ای‌ترین و شناخته‌شده‌ترین عناصر ژانر برای خلق فضایی تهدیدآمیز است، باید به فکر ترفند دیگری برای جبران کردن جای خالی تاریکی بیافتند. در نبود تاریکی، فیلمساز باید بیش‌ازپیش به احاطه روی درگیری درونی کاراکترهایش که فیلم انرژی سیاه و تهدیدآمیز اصلی‌اش را از آن می‌گیرد برسد.

دومین برتری روشنایی نسبت به تاریکی، دقیقا در تضاد با چیزی که همین الان گفتم قرار می‌گیرد: با استفاده از روشنایی بیش از اینکه چیزی را از دست بدهی، چیزی را به دست می‌آوری. مسئله این است که وقتی هوا تاریک است، به‌طور قاطعانه‌ای از وجود خطر آگاه هستی. اما وقتی هوا روشن است، وجود تهدید قاطعانه نیست. اگر قوی‌ترین نوع وحشت، وحشت از ناشناخته باشد، پس چه چیزی ناشناخته‌تر از روشنایی. در تاریکی، از حضور نیروی متخاصم مطمئن هستی. در نتیجه چشمانت را باز می‌کنی، گاردت را بالا می‌گیری، مشتت را به دور دسته‌ی چاقو محکم می‌کنی و برای بیرون پریدن هیولا از درون سایه‌ها لحظه‌شماری می‌کنی. ولی روشنایی یعنی غافلگیر شدن در پناهگاه.

02/15/2021

سلاااااام رفقااااا حال دلتون کوکه دیگه؟ برای اونایی که فیلم اکشن و هیجانی دوست دارن یه فیلم دارم کفتون ببره .😎😁 راستی پیجمون رو به دوستانتون هم معرفی کنید و پستها رو در گروههایی که عصو هستید به اشتذاک بزارید که منم سر شوق بیام بیشتر براتون بگردم فیلمهای خوب معرفی کنم باشه ؟ ❤😍😘

مهمان (۲۰۱۴)
The Guest
کارگردان: آدام وینگارد
بازیگران: دن استیونز، مایکا مونرو
امتیاز راتن‌تومیتوز: ۹۱ - امتیاز متاکریتیک: ۷۶ - امتیاز آی‌ام‌دی‌بی: ۶/۷

یک مادر محزون، تنها در اتاق پذیرایی خانه‌اش نشسته و با دلتنگی به عکس‌های پسرش که دیگر هرگز از جنگ به خانه باز نخواهد گشت نگاه می‌کند. زنگ در به صدا در می‌آید. یک مرد آمریکایی خوش‌تیپ جلوی در ایستاده است؛ موهای بلوند، چشم‌های آبی نافذ و یک لبخند دلپذیر. کوله‌پشتی نظامی روی کولش دیده می‌شود. به جز اسمش هیچ چیز دیگری همراه ندارد؛ هیچ چیز دیگری به جز حضور شرورانه‌ای که در فراسوی لبخند دلپذیرش با خود حمل می‌کند: «اسم من دیویدـه، خانم پیترسون. من... من پسرتون کیلب رو می‌شناختم. ما با هم دیگه تمرین کردیم و با هم دیگه خدمت کردیم و دوستان خیلی خوبی برای هم شدیم».

مادر کیلب جواب می‌دهد: «اوه. می‌خوایین... می‌خوایین بیایین تو؟». شاید آدام وینگارد با «جادوگر بلر»، یکی از ناامیدکننده‌ترین دنباله‌های تاریخ این ژانر و با «دفترچه مرگ» یکی از بدترین بازسازی‌های لایواکشن سینما را در کارنامه داشته باشد، اما او که با «تو بعدی هستی» (You're Next)، اولین تجربه‌ی کارگردانی ساختارشکنانه‌اش، به جمع فیلمسازان بااستعداد پیوسته بود، با فیلم ترسناک «مهمان»، دومین تجربه‌ی کارگردانی‌اش کاری کرد که تا برای همیشه جای ویژه‌ای در حافظه‌ی فیلم‌های اسلشر داشته باشد. سینما در جریان دهه‌ی گذشته میزبان فیلم‌های متعددی بود که المان‌های بی‌مووی‌های ترسناک دهه‌ی هشتادی را برای ارائه‌ی چیزی نوآورانه دگرگون کردند و «مهمان» نیز یکی از بهترین‌هایشان است.

«مهمان» که حکم ترکیبی از «ترمیناتور» و «هالووین» را دارد یکی از آن نوستالژی‌بازی‌های دل‌انگیزی است که در عین گردهمایی تمام چیزهایی که درباره‌ی سینمای ژانر دهه‌ی هشتاد دوست داریم، غافلگیرکننده ظاهر می‌شود؛ از نورپردازی فریبنده‌ی نئونی‌اش تا موسیقی سینث‌ویو گوش‌نوازش؛ «مهمان» درکنار «او تعقیب می‌کند» یکی دیگر از دسته فیلم‌هایی است که حکم نامه‌ی عاشقانه‌ای به جان کارپنتر را دارد؛ اما به‌جای اینکه به بازآفرینی بی‌خلاقیت خصوصیات سینمای کارپنتر تبدیل شود، به‌جای اینکه به یک ادای دین پوچ سقوط کند، از خصوصیات سینمای کارپنتر نه به‌عنوان مقصد، بلکه به‌عنوان شروعی برای رسیدن به مقصدی غیرمنتظره استفاده می‌کند.

«مهمان» عشقش به کارپنتر را نه با تکرار خشک و خالی عناصر سینمای او، بلکه با افزودن به ژانری که کارپنتر یکی از خالقانش است، با ساختن چیزی که شفتگی‌مان به این ژانر را تازه‌سازی می‌کند در عمل ثابت می‌کند. جنبه‌ی هیجان‌انگیز «مهمان» این است که چقدر بااعتمادبه‌نفس به نظر می‌رسد. فیلم به اندازه‌ی دیوید (دن استیونز) که جلوی در خانواده‌ی پیترسون حاضر می‌شود، بی‌نقص و خیره‌کننده است؛ اعتماد‌به‌نفس از تک‌تک فریم‌های فیلم به بیرون تراوش می‌کند.

آدم وینگارد کنجکاوی مخاطب را با جزییات مبهمی درباره‌ی گذشته‌ی دیوید برمی‌انگیزد؛ از یک طرف آ‌ن‌قدر سرنخ فراهم می‌کند که مخاطب را گرسنه دنبال خودش می‌کشد، اما از طرف دیگر آن‌قدر زیاده‌روی یا کم‌کاری هم نمی‌کند که معما زودتر از موعد لو برود یا مخاطب قلابی برای درگیری با داستان نداشته باشد. «مهمان» بخش قابل‌توجه‌ای از موفقیتش را مدیون بازی استیونز است.

نقش‌آفرینی او در آن واحد دیوید را به‌عنوان شخصیتی گوشه‌گیر، مهربان و شوم ترسیم می‌کند. از یک طرف دوست داریم باورش کنیم، اما از طرف دیگر نمی‌توانیم؛ از یک طرف می‌دانیم دارد دروغ می‌گوید، اما از طرف دیگر اهمیتی نمی‌دهیم. ویژگی برتر و مشترک آن با بسیاری از فیلم‌های دهه‌ی گذشته، کلیشه‌زُدایی‌اش از آنتاگونیستش است.

فیلم‌های اسلشر به آنتاگونیست‌های رُک‌و‌پوست‌کنده‌شان معروف هستند؛ به این معنی که وقتی با صورت‌چرمی، مایکل مایرز یا ترمیناتور مواجه می‌شوی، می‌دانی که آن‌ها قصد جانت را کرده‌اند؛ می‌دانی که باید در خانه بمانی، در را به روی آن‌ها قفل کنی و از هر وسیله‌ای که گیرت می‌آید به‌عنوان سلاح استفاده کنی. اما این کلیشه درباره‌ی دیوید صدق نمی‌کند؛ او آنتاگونیست مُدرن پیچیده‌ای است که بدون اینکه آژیر هشدار خانواده‌ی پیترسون را به صدا در بیاورد، به جمع آن‌ها نفوذ می‌کند و از اندوه آن‌ها برای باز کردن جایش در بین آن‌ها سوءاستفاده می‌کند.

نکته‌ی کنایه‌آمیزش این است که اگر هیولاهای کلاسیک اسلشر به‌دلیل ماهیت بیش از اندازه زشت و خطرناکشان لو می‌روند، دیوید در نقطه‌ی مقابل آن‌ها، به‌دلیل ماهیت بیش از اندازه ایده‌آلش لو می‌رود. همچنین برخلاف اکثر فیلم‌های اسلشر منابع اقتباسش که معمولا حالت جدی و عبوسشان را در همه حال حفظ می‌کنند، «مهمان» بعضی‌وقت‌ها به‌شکل روده‌بُرکننده‌ای خنده‌دار است. وینگارد با استفاده کمدی، اتمسفر امن و آرام کاذبی درست می‌کند تا وقتی که خون و خونریزی آغاز می‌شود و غافلگیری‌ها افشا می‌شوند، با نتیجه‌ی شوکه‌کننده‌ی طبیعی‌تری طرف خواهیم بود.

Want your practice to be the top-listed Clinic in Seattle?
Click here to claim your Sponsored Listing.

Website

Address


Seattle, WA